کرامات امام حسن مجتبی (ع)۱
از معجزات و کراماتي که تمام ائمه عليهم السلام از آن بهره مند بودند، علم غيب و آگاهي از اموري است که بر ديگران مخفي مي باشد، و در تاريخ موارد متعددي از ائمه معصومين عليهم السلام در اين باره مطالبي نقل شده است . در مورد امام حسن عليه السلام نيز مواردي نقل شده که از غيب حوادثي را خبر مي دادند . ازباب نمونه به يکي از آن موارد اشاره مي کنيم:
در سفري امام حسن عليه السلام با پاي پياده به سوي مکه حرکت مي کرد . در ميانه راه پاي مبارک آن حضرت ورم نمود و شخصي به ايشان عرض کرد: «لو رکبت ليسکن عنک هذاالورم اي کاش سوار مرکب مي شديد تا اين ورم [پاي] شما تسکين پيدا کند .» امام عليه السلام فرمودند: «کلا و لکنا اذا اتيناالمنزل فانه يستقبلنا اسود معه دهن يصلح لهذا الورم فاشتروا منه و لاتماسکوه هرگز! [سوار بر مرکب نمي شوم] و لکن وقتي به منزلگاه [بعدي] رسيديم، شخص سياه پوستي نزد ما مي آيد که روغني دارد و براي [درمان] اين ورم خوب است، روغن را از او بخريد و نسبت به اوبخل نورزيد .»
يکي از غلامان به ايشان عرض کرد: بعد از اين منزل منزلي که شخص سياه پوستي در آن باشد وجود ندارد تا براي شما روغن بخريم .
امام فرمودند: «آري چنين کسي را خواهيم يافت .» پس از آنکه مقداري راه پيمودند، شخص سياه پوستي جلوي آنها آمد، امام عليه السلام فرمود: آن سياه پوست نزد شماست، روغن را از او بخريد .
آن شخص سؤال کرد: اين روغن را براي چه کسي مي خواهيد؟ شخصي گفت: براي حسن بن علي عليهما السلام .
آن سياه پوست گفت: مرا نزد او ببريد . پس از آنکه او به نزد امام عليه السلام آمد، عرض کرد: «يابن رسول الله! اني مولاک لاآخذ ثمنا و لکن ادع الله ان يرزقني ولدا سويا ذکرا يحبکم اهل البيت اي فرزند رسول خدا! من غلام تو هستم و پول اين روغن را نمي گيرم . لکن از خدا بخواه که فرزند سالم پسري به من عطا کند که دوستدار شما اهل بيت باشد .» بعد از آن به برکت دعاي امام عليه السلام آن شخص داراي چنين فرزندي شد .
پاورقي
مناقب ابن شهر آشوب، همان، ج 3، ص 174 مدينة المعاجز، چاپ قديم، ص 206 بحارالانوار، همان، ج 43، ص 324 .
-------------------------------------------------------------
از سليم بن قيس نقل شده که حضرت امام حسن مجتبي(ع) بعد از صلح بامعاويه بر منبر رفت و بعد از حمد و ثناي الهي فرمود: «مردم بيدار باشيد! معاويه مي پندارد که من او را لايق خلافت مي دانم و خود را اهل آن نمي دانم، ولي معاويه دروغ پنداشته است. من برترين مردم نسبت به آنها (طبق آنچه) در قرآن و زبان پيامبر(ص) (آمده است) مي باشم. پس سوگند به خداوند! اگر مردم با من بيعت مي کردند، و اطاعت امر من مي کردند، و مرا (در اين جنگ) ياري مي نمودند، به راستي آسمان باران خود را مي فرستاد و زمين برکات خويش را ارزاني مي داشت، و تو اي معاويه! (نيز با اين اوضاع) طمع خلافت نمي کردي؛ «فَأُقسِمُ بِاللّه لَو اَنَّ النّاسَ بايَعوني وَ اَطاعُوني وَ نَصَرُوني لاعطَتهُم السّماءُ قَطَرَها و الاَرضُ بَرَکاتَها، وَ لَما طَمَعتَ فيها يا مُعاوِيَه».
آن گاه ادامه داد: به راستي،پيامبر(ص) فرمود: «ما وَلَّت اُمَةٌ اَمرَها رَجُلاً قَطّ وَ فيهِم مَن هُوَ اَعلَمُ مِنه اِلّا لَم يَزل اَمرُهُم يَذهَبُ سِفالاً حَتّي يَرجِعُوا اِلي مِلَّةٍ عَبَدَه العجِل؛هر ملّتي ولايت (و حکومت) را به دست کسي بسپارد که از او داناتر (ولايق تر) وجود داشته باشد، هميشه رو به پايين (و عقب گرد) خواهد بود تا آنجا که به ملّتي گوساله پرست تبديل خواهد شد.» (مگر د رتاريخ چنين نشد که)بني اسراييل هارون را رها کرده، دور گوساله (سامري) جمع شدند، با اين که مي دانستند هارون خليفه موسي است. و (همين طور مگر نديديد که) امت اسلامي علي(ع) را رها کردند، با اينکه شنيده بودند که پيامبر اکرم(ص) فرموده بود: «تو يا علي منزلت هارون نسبت به موسي را، نسبت به من داري (و مانند هارون وصي پيامبر خود هستي) جز نبوت(زيرا که) بعد از من نبي نخواهد بود. و (مگر در تاريخ اسلام اتّفاق نيفتاد که) پيامبر اکرم(ص) (از مکه) به سوي غار فرار کرد ؛ اگر حضرت ياراني مي داشت، فرار نمي کرد(و مجبور نمي شد از مکّه هجرت کند) و من هم اگر ياوراني داشتم، با تو اي معاويه! صلح و بيعت نمي کردم. و به راستي خداوند هارون را دست باز قرار داد، آن گاه که تضعيف شد و نزديک بود او را به قتل برسانند و (لذا مجبور شد سکوت کند، چرا که) ياور نداشت، و همين طور به پيامبر اجازه داد که (از مکه هجرت کند) و از قومش فرار کند ؛ آن گاه که تنها ماند و ياور نداشت، و همين طور، وقتي امّت، مرا تنها گذاردند و با غير من بيعت نمودند، و ياوري نيافتم به من هم اجازه داده شد (که تن به صلح دهم) اين قانون و سنّت الهي است که در مورد هم مثل و همنوع جاري است.
«ايها النّاس! اِنَّکُم لو اِلتَمَستُم فيما بَينَ المَشرِقِ و المَغرِب لَم تَجِدُوا رَجلاً مِن وُلِد نَبِيٍّ غَيري وَ غَيرَ اَخي؛ مردم بيدار باشيد! به راستي اگر شما ما بين شرق و غرب بگرديد، مردمي را از فرزند پيغمبر(اسلام) نمي يابيد، جز من و برادرم (حسين(ع))!».
نکات قابل توجهي از سنّت هاي الهي در کلام حضرت آمده که عبارت اند از:
1. هر امّتي که رهبران لايق جامعه را رها کند و براي طمع دنيا...دور نااهلان و نامحرمان و بي لياقتها را بگيرد، سرانجام آن امّت، جز ارتجاع و عقب گرد و بردگي نخواهد بود.
2. مردان الهي وقتي تنها و بي ياور ماندند، مجبورند تن به صلح تحميلي و سکوت تلخي بدتر از نوشيدن زهر بدهند.
3. سنّت ها و قوانين الهي هميشه در حال تکرار است. هميشه و در هر زمان، موسي و هارون ها يک طرف و در طرف ديگر فرعون ها قرار دارند؛ محمّد و يارانش يک طرف، و طرف مقابل ابوجهل ها و ابوسفيانها، همين طور امام حسن(ع) در برابر معاويه، و امام حسين(ع) در مقابل يزيد...در طول تاريخ خواهند بود. و بر مردم است که در هر زمان دنبال نيکان و عالمان و منتخبان الهي باشند.
شبي در عالم رؤيا پيغمبر اکرم(ص) را در خواب مي بيند، حضرت به او مي فرمايد: چرا در مصائب حسين (و حسن) مرثيه نمي گويي تا خداي متعال چشمانت را شفاء دهد. در همان حال حضرت فاطمه زهرا(س) حاضر گرديده مي فرمايد: وصال! اگر شعر مصيبت گفتي، اوّل از حسنم شروع کن؛ زيرا او خيلي مظلوم است.
صبح آن روز وصال شروع کرد در خانه قدم زدن و دست به ديوار گرفتن و اين شعر را سرودن:
از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد آن طشت راز خون جگر باغ لاله کرد
نيمه دوّم شعر را که گفت، ناگهان چشمانش روشن و بينا شد. آن گاه اضافه کرد:
خوني که خورد در همه عمر، از گلو بريخت دل را تهي زخون دل چند ساله کرد
زينب کشيد معجر و آه از جگر کشيد کلثوم زد به سينه و از درد ناله کرد
معاويه از نتايج سخنان حضرت احساس وحشت کرد؛ لذا از او خواست که سخنان خود را قطع نمايد، حضرت نيز مجبور شد سخنراني خود را نيمه تمام گذارد. وقتي آن حضرت نشست، عدّه اي به او جسارت کردند. از جمله، يک جوان ناصبي از بين مردم از جا بلند شد و به حضرت امام حسن(ع) و پدر بزرگوارش اسائه ادب نمود. تحمّل آن همه فحاشي و تحقير سخت بر حضرت گران آمد و از طرف ديگر امکان داشت موجب شک و ترديد راهيان ولايت و امامت گردد؛ بنابراين، حضرت دست به دعا برداشت و عرضه داشت: «اللّهمّ غيّر ما به النّعمة و اجعله انثي ليعتبربه؛ خدايا نعمت (مردانگي) را از او سلب کن، و او را همچون زنان قرار بده تا عبرت بگيرد.» دعاي حضرت مستجاب شد و جسارت کنندگان در آن مجلس شرمنده شدند. معاويه به عمرو عاص روکرد و گفت: تو به وسيله پيشنهاد خودت مردم شام را گرفتار فتنه کردي، و آنان به وسيله سخنراني و کرامت او بيدار شدند.عمروعاص گفت: اي معاويه! مردم شام تو را به خاطر دين و ايمانشان دوست ندارند، بلکه آنان طرفدار دنيا هستند و شمشير و قدرت و رياست نيز در اختيار تو قرار دارد؛ لذا نگران موقعيّت خود نباش. ولي به هر حال مردم از اثر نفرين امام حسن(ع) با خبر شدند و از اين امر تعجّب مي کردند، سرانجام جوان نفرين شده از کار خويش نادم و پشيمان گشته، با همسرش در حالي که گريه مي کردند، نزد امام حسن(ع) آمدند و از پيشگاه حضرت درخواست عفو و بخشش نمودند، حضرت نيز توبه آنها را پذيرفته، بار ديگر دست به دعا برداشت، و از خداوند خواست که جوان نادم به حال اوّل خود برگردد، و چنين هم شد.
1. در علم خداوند متصوّر است که او قاتل من است(و از قضا و قدر حتمي الهي نمي توان فرار کرد).
2. هنوز جرمي مرتکب نشده است که من او را به عنوان مجازات اخراج کنم.
3. اخراج او بهانه مي شود براي حملات و تهمت هاي ناجوانمردانه دشمنان عليه من (از همه اينها گذشته، امام وظيفه دارد علم اختصاصي خود را ناديده گرفته، با ديگران همانند افراد عادي رفتار نمايد).
و همين طور امام حسن مجتبي(ع) به برادرش امام حسين(ع) وصيّت کرد که بعد از شهادتش پيکر او را جهت ديدار به روضه مبارک پيامبر اکرم(ص) ببرند...و از جمله، فرمود: «وَ اَعلَم اَنَّه سَيُصيبُني مِن عائِشَةَ ما يَعلَمُ اللّهُ وَ النّاسُ مِن بُغضِها و عَداوَتِها لِلّه وَ لِرَسولِهِ وَ عَداوَتِها لَنا اَهلَ البَيت؛ بدان که از عايشه بر من ظلمهايي مي رسد که خدا و مردم از کينه و بغض او نسبت به خداوند و رسول خدا(ص) و ما اهل بيت آگاهي دارند.
بعد از مدّتي هم پيش بيني اوّل به وقوع پيوست که جعده با تحريک معاويه حضرت را مسموم کرد و هم خبر دوّم تحقق يافت که عايشه نسبت به جنازه آن حضرت اهانت کردو طبق برخي نقل ها جنازه را تيرباران نمودند، و هفتاد چوبه تير به سوي آن بدن و تابوت هدف گيري شد.
يکي از اهداف مهم حضرت از کرامت ها هدايت انسان ها و يا دفاع از حق که خود نيز جنبه هدايتي دارد بوده است و همين طور مواردي که از افراد خاص به عنوان شفا و کرامت دستگيري نموده اند. هم باعث تثبيت آن شخص بر حق و امامت مي شود و هم زمينه جذب ديگران را فراهم مي آورد.
خرائج راوندي، ج 1، ص 241 ـ 242 ؛ اثبات الهداة، ج 2، ص 554 ـ 558 ؛ تاريخ عمادزاده، ص 550 ؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 44؛ اصول کافي، ج 1، ص 300، ح 1 ـ 3.
الاحتجاج (انتشارات اسوه، 1413 هـ.ق، چاپ اوّل) ج 2، ص 56 ـ 65، ح 155، باتلخيص و ترجمه آزاد.
همان، ج 2، ص 66 ـ 67، ح 156.
پيامبر صلي الله عليه و آله ايستاد و ما هم ايستاديم، ايشان به امام حسن عليه السلام فرمود: «انت تفاحتي و انت حبيبي و مهجة قلبي تو ثمره من و محبوب من و روح و روان مني .»
در اين هنگام يک مرد اعرابي به سوي ما مي آمد، حضرت صلي الله عليه و آله فرمود: مردي به سوي شما مي آيد که با کلامي تند با شما سخن مي گويد و شما از او بيمناک مي شويد . او سؤالهايي خواهد پرسيد و در کلامش درشتي و تندي است .
اعرابي نزديک شد و بدون اينکه سلام کند گفت: کدام يک از شما محمد است؟ گفتيم: چه مي خواهي؟ پيامبر صلي الله عليه و آله به او فرمودند: «مهلا آهسته [اي اعرابي] .» او که از اين برخورد، پيامبر صلي الله عليه و آله را شناخت گفت: «يا محمد! لقد کنت ابغضک و لم ارک والآن فقد ازددت لک بغضا اي محمد! درگذشته کينه تو را به دل داشتم ولي تو را نديده بودم و الآن بغضم سبت به تو بيشتر شد .»
پيامبر صلي الله عليه و آله تبسم کردند، ماخواستيم به اعرابي حمله کنيم که آن حضرت با اشاره ما را منع فرمودند . اعرابي گفت: تو گمان مي کني پيامبري؟ نشانه و دليل نبوت تو چيست؟ رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند: «ان احببت اخبرک عضو من اعضائي فيکون ذلک اوکد لبرهاني اگر دوست داشته باشي عضوي از اعضاء من به تو خبر دهد تا برهانم کامل تر شود .»
اعرابي پرسيد: مگر عضو مي تواند سخن بگويد؟ پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: «نعم، يا حسن قم آري، اي حسن! برخيز .» آن مرد امام حسن عليه السلام را به خاطر کودکيش، کوچک شمرد و گفت: پيامبر فرزند کوچکي را مي آورد و بلند مي کند تا با من تکلم کند . پيامبر صلي الله عليه و آله فرمودند: «انک ستجده عالما بما تريد تو او را به آنچه اراده کرده اي دانا خواهي يافت .» امام حسن عليه السلام شروع به تکلم کرد و فرمود: «مهلا يا اعرابي!
ما غبيا سالت وابن غبي
بل فقيها اذن و انت الجهول
فان تک قد جهلت فان عندي
شفاء الجهل ما سال السؤول
و بحرا لاتقسمه الدوالي
تراثا کان اورثه الرسول
آرام باش اي اعرابي! تو از انسان کند ذهن و فرزند شخص کند ذهن سؤال نکردي، بلکه از يک فقيه و دانشمند سؤال کرده اي ولي تو جاهل و ناداني .
پس اگر تو ناداني، همانا شفاي جهل تو نزد من است زماني که سؤال کننده اي سؤال کند . درياي علمي نزد من است که آن را با هيچ ظرفي نمي توان تقسيم کرد و اين ارثي است که پيامبر صلي الله عليه و آله از خود به جاي گذاشته است .»
سپس فرمودند: «لقد بسطت لسانک و عدوت طورک و خادعت نفسک غير انک لاتبرح حتي تؤمن ان شاء الله هر آينه زبانت را باز کردي و از حد خود فراتر رفتي و خود را فريفتي، ولي از اينجا نمي روي مگر اينکه ايمان مي آوري، اگر خدا بخواهد .»
بعد از آن، امام عليه السلام جزء به جزء وقايعي را که براي او اتفاق افتاده بود، بيان کرد و فرمود: «شما درميان قومتان اجتماع کرديد وگمان کرديد که پيامبر صلي الله عليه و آله فرزندي ندارد و عرب هم از او بيزار است، لذا خون خواهي ندارد و تو خواستي او را بکشي و نيزه ات را برداشتي، ولي راه بر تو سخت شد، در عين حال از تصميم خود منصرف نشدي و در حال ترس و واهمه به سوي ما آمدي . من به تو از سفرت خبر مي دهم که در شبي صاف و بدون ابر خارج شدي، ناگهان باد شديدي وزيدن گرفت و تاريکي شب بيشتر شد و باران شروع به باريدن کرد و تو با دلتنگي تمام باقي ماندي و ستاره اي در آسمان نمي ديدي تا بواسطه آن راه را پيدا کني ... .»
مرد عرب با تعجب گفت: «من اين قلت يا غلام هذا، کانک کشفت عن سويد قلبي و لقد کنت کانک شاهدتني و ما خفي عليک شي ء من امري و کانه علم الغيب اي کودک! اين خبرها را از کجا گفتي؟ تو از تاريکي و سياهي قلب من پرده برداشتي، گويا تو مرا نظاره کرده بودي و از حالات من چيزي بر تو مخفي نيست چنان که گويي اين علم غيب است .»
سپس آن مرد به دست امام حسن عليه السلام مسلمان شد و رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله مقداري قرآن به او آموخت و او از پيامبر صلي الله عليه و آله اجازه گرفت و به سوي قوم و قبيله خود بازگشت و عده اي را به دين اسلام وارد کرد .
بعد از آن، هر موقع که امام حسن عليه السلام را مي ديدند، خطاب به ايشان مي گفتند: «لقد اعطي مالم يعط احد من الناس همانا به امام حسن عليه السلام نعمتي عطا شده که به احدي داده نشده است . »
در اين وقت، معاويه به عنوان آزمايش سؤال کرد: اين درخت چند دانه رطب دارد؟ حضرت فرمود: دقيقاً چهار هزار و چهار عدد.
معاويه دستور داد دانه هاي خرماي آن درخت را چيدند و به طور دقيق شمردند و با کمال تعجّب ديد، تعداد آنها چهار هزار و سه عدد است! حضرت فرمود: آنچه را گفته ام درست است. سپس بررسي دقيق تري کردند و ديدند که يک دانه خرما را «عبداللّه بن عامر» دردست خود نگه داشته است! آن گاه حضرت فرمود: اي معاويه! من به تو اخباري مي دهم که تعجب مي کني که من چگونه اين اخبار را در دوران کودکي از پيامبر آموختم! و آن اين که تو در آينده زياد بن ابيه را برادر خود مي خواني! و حجربن عدي را مظلومانه به قتل مي رساني! و سرهاي بريده را از شهرهاي ديگر براي تو حمل مي کنند.
در تحقق اين گونه پيشگوييها و اخبار از آينده که حضرت حسن مجتبي(ع) از آنها پرده برداشته است، علماء بزرگ اهل سنت درتاريخ آورده اند که: زياد بن ابيه از طرف معاويه فرماندار کوفه شد و چون شناخت کاملي به اصحاب اميرمؤمنان داشت، يکايک آنها را دستگير کرده و دستور داد آنها را گردن زدند. از جمله دستگير شدگان «حجربن عدي» بود که او را به شام فرستاد. حجر در کنار معاويه قبرهاي آماده را يکطرف و کفن هاي مهيّا را در طرف ديگر ديد، خود را آماده مرگ نمود و اجازه خواست دو رکعت نماز بخواند. پس از آن سر او را از بدنش جدا کردند.
و همين معاويه زياد بن ابيه را در بالاي منبر نشانيد و به طور علني اعلان کرد که وي برادر معاويه از نطفه ابوسفيان است که به طور نامشروع متولد گرديده است و آن گاه، شرح ماجراي خلاف عفت پدرش را نيز تشريح کرد
کامل ابن اثير، ج 3، ص 483 ـ 488؛ شرح ابن ابي الحديد، ج 16، ص 180 ـ 187.شيخ علي مير خلف زاده، ص 273 ـ 272؛ ر.ک: گلشن وصال؛ کشکول شمس.
در سال هشتم هجري يکي از افراد قبيله «بکر» که هم پيمان کفار قريش بود، نسبت به پيامبر اسلام (ص) جسارت کرد، و شخصي از قبيله خزاعه او را در مقابل جسارتش سرزنش نمود و از رسول اکرم(ص) دفاع کرد. آن گاه با هم درگير شدند و کفار قريش نيز به کمک قبيله هم پيمان خود «بکر» وارد صحنه گرديده و در نتيجه يک نفر از افراد قبيله «خزاعه» را کشتند و بدين وسيله صلح حديبيّه نقض گرديد. کفار قريش از اين نقض معاهده پشيمان گشته، ابوسفيان را براي عذرخواهي و تجديد قرار داد به محضر پيامبر اکرم، فرستادند. ابوسفيان به حضور آن حضرت رسيد و در خواست امان و تجديد پيمان نمود، ولي آن حضرت به سخنان او ترتيب اثر نداد.
ابوسفيان به ناچار به نزد اميرمؤمنان، علي(ع) شرف ياب شد واز وي درخواست نمود که در نزد پيامبر اکرم(ص) شفاعت نمايد. علي(ع) در جواب فرمود: پيامبر خدا(ص) با شما پيماني بست و هرگز از پيمانش برنمي گردد... در اين هنگام، امام حسن(ع) که کودک خردسالي بود، به حضور پدر آمد و ابوسفيان خواست که علي(ع) اجازه دهد فرزندش حسن، نزد پيامبر اکرم(ص) از ابوسفيان شفاعت کند. با شنيدن اين سخنان، «فَاَقبَلَ الحَسَنُ(ع) اِلي اَبي سُفيانَ وَ ضَرَبَ اِحدي يَدَيهِ عَلي اَنِفه وَ الاُخري عَلي لِحيته ثُمَّ اَنطَقَهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِاَن قالَ: يا اَبا سُفيان! قُل لا اِلهَ اِلّا اللّهُ مُحَمّدٌ رَسول اللّهِ حَتّي اَکُونَ شَفيعاً فَقال (ع) اَلحَمدُ لِلّهِ الّذي جَعَلَ في آلِ مُحَمّدٍ مِن ذُرّية مُحَمَّد المُصطَفي نَظِير يَحيي بن زَکرِيّا (وَ آتيناهُ الحکم صبيّاً)» پس امام حسن نزد ابوسفيان رفت و با يک دست بر بيني او و با دست ديگر بر محاسن او زد و خداوند او را به زبان آورد تا بگويد: اي ابوسفيان! بگو جز خداي يکتا خدايي نيست و محمد رسول خداست، من (برايت) شفاعت کنم. پس آنگاه علي(ع) (که با شنيدن سخنان فرزندش فوق العاده خوشحال شده بود) فرمود: سپاس خداوندي را سزاست که در ذرّيه محمد(برگزيده اي) مانند يحيي بن زکريا قرار داد که در کودکي از جانب خداوند به او حکمت (علم و دانش مخصوص) عطا گرديد.»
ر ـ ک کامل ابن اثير، ج 2، ص 239 ـ 241؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 6 ؛ بحارالانوار، ج 43، ص 326؛ خرائج راوندي، ج 1، ص 236 شماره 1.