کرامات امام حسن مجتبی علیه السلام ۲

كودكي كه يك قوم را نجات داد
حذيفة بن يمان نقل مي كند كه روزي بر بلنداي كوهي، درمجاورت پيامبر بوديم و امام حسن عليه السلام كه كودكي خردسال بود، با وقار و طمانينه در حال راه رفتن بود. پيامبر صلي الله عليه و آله فرمودند: «ان جبرئيل يهديه و ميكائيل يسدده و هو ولدي والطاهر من نفسي و ضلع من اضلاعي هذا سبطي و قرة عيني بابي هو همانا جبرئيل او را همراهي مي كند و ميكائيل از او محافظت مي نمايد و او فرزند من و انسان پاكي از نفس من و عضوي از اعضأ من و فرزند دختر و نور چشم من است. پدرم فداي او باد.»

پيامبر صلي الله عليه و آله ايستاد و ما هم ايستاديم، ايشان به امام حسن عليه السلام فرمود: «انت تفاحتي و انت حبيبي و مهجة قلبي تو ثمره من و محبوب من و روح و روان مني.»

در اين هنگام يك مرد اعرابي به سوي ما مي آمد، حضرت صلي الله عليه و آله فرمود: مردي به سوي شما مي آيد كه با كلامي تند با شما سخن مي گويد و شما از او بيمناك مي شويد. او سؤالهايي خواهد پرسيد و در كلامش درشتي و تندي است.

اعرابي نزديك شد و بدون اينكه سلام كند گفت: كدام يك از شما محمد است؟ گفتيم: چه مي خواهي؟ پيامبر صلي الله عليه و آله به او فرمودند: «مهلا آهسته [اي اعرابي].» او كه از اين برخورد، پيامبر صلي الله عليه و آله را شناخت گفت: «يا محمد! لقد كنت ابغضك و لم ارك والآن فقد ازددت لك بغضا اي محمد! درگذشته كينه تو را به دل داشتم ولي تو را نديده بودم و الآن بغضم نسبت به تو بيشتر شد.»

پيامبر صلي الله عليه و آله تبسم كردند، ما خواستيم به اعرابي حمله كنيم كه آن حضرت با اشاره ما را منع فرمودند. اعرابي گفت: تو گمان مي كني پيامبري؟ نشانه و دليل نبوت تو چيست؟ رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند: «ان احببت اخبرك عضو من اعضائي فيكون ذلك اوكد لبرهاني اگر دوست داشته باشي عضوي از اعضأ من به تو خبر دهد تا برهانم كامل تر شود.»

اعرابي پرسيد: مگر عضو مي تواند سخن بگويد؟ پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: «نعم، يا حسن قم آري، اي حسن! برخيز.» آن مرد امام حسن عليه السلام را به خاطر كودكيش، كوچك شمرد و گفت: پيامبر فرزند كوچكي را مي آورد و بلند مي كند تا با من تكلم كند. پيامبر صلي الله عليه و آله فرمودند: «انك ستجده عالما بما تريد تو او را به آنچه اراده كرده اي دانا خواهي يافت.» امام حسن عليه السلام شروع به تكلم كرد و فرمود: «مهلا يا اعرابي!

ما غبيا سألتَ وابن غبي بل فقيها اذن و انت الجهول

فان تك قد جهلت فان عندي شفأ الجهل ما سال السؤول

و بحرا لاتقسمه الدوالي تراثا كان اورثه الرسول

آرام باش اي اعرابي! تو انساني كند ذهن و فرزند شخص كند ذهن سؤال نكردي، بلكه از يك فقيه و دانشمند سؤال كرده اي ولي تو جاهل و ناداني.

پس اگر تو ناداني، همانا شفاي جهل تو نزد من است زماني كه سؤال كننده اي سؤال كند. درياي علمي نزد من است كه آن را با هيچ ظرفي نمي توان تقسيم كرد و اين ارثي است كه پيامبر صلي الله عليه و آله از خود به جاي گذاشته است.»

سپس فرمودند: «لقد بسطت لسانك و عدوت طورك و خادعت نفسك غير انك لاتبرح حتي تؤمن ان شأ الله هر آينه زبانت را باز كردي و از حد خود فراتر رفتي و خود را فريفتي، ولي از اينجا نمي روي مگر اينكه ايمان مي آوري، اگر خدا بخواهد.»

بعد از آن، امام عليه السلام جزء به جزء وقايعي را كه براي او اتفاق افتاده بود، بيان كرد و فرمود: «شما درميان قومتان اجتماع كرديد وگمان كرديد كه پيامبر صلي الله عليه و آله فرزندي ندارد و عرب هم از او بيزار است، لذا خون خواهي ندارد و تو خواستي او را بكشي و نيزه ات را برداشتي، ولي راه بر تو سخت شد، در عين حال از تصميم خود منصرف نشدي و در حال ترس و واهمه به سوي ما آمدي. من به تو از سفرت خبر مي دهم كه در شبي صاف و بدون ابر خارج شدي، ناگهان باد شديدي وزيدن گرفت و تاريكي شب بيشتر شد و باران شروع به باريدن كرد و تو با دلتنگي تمام باقي ماندي و ستاره اي در آسمان نمي ديدي تا بواسطه آن راه را پيدا كني....»

مرد عرب با تعجب گفت: «من اين قلت يا غلام هذا، كانك كشفت عن سويد قلبي و لقد كنت كانك شاهدتني و ما خفي عليك شي ء من امري و كانه علم الغيب اي كودك! اين خبرها را از كجا گفتي؟ تو از تاريكي و سياهي قلب من پرده برداشتي، گويا تو مرا نظاره كرده بودي و از حالات من چيزي بر تو مخفي نيست چنان كه گويي اين علم غيب است.»

سپس آن مرد به دست امام حسن عليه السلام مسلمان شد و رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله مقداري قرآن به او آموخت و او از پيامبر صلي الله عليه و آله اجازه گرفت و به سوي قوم و قبيله خود بازگشت و عده اي را به دين اسلام وارد كرد.

بعد از آن، هر موقع كه امام حسن عليه السلام را مي ديدند، خطاب به ايشان مي گفتند: «لقد اعطي مالم يعط احد من الناس همانا به امام حسن عليه السلام نعمتي عطا شده كه به احدي داده نشده است.

پاورقي

بحارالانوار، مجلسي، همان، ج 43، ص 333 - 335.

-------------------------------------------------------------------

من از خدا پسر مي خواهم

در سفري امام حسن عليه السلام با پاي پياده به سوي مكه حركت مي كرد. در ميانه راه پاي مبارك آن حضرت ورم نمود و شخصي به ايشان عرض كرد: «لو ركبت ليسكن عنك هذا الورم اي كاش سوار مركب مي شديد تا اين ورم [پاي] شما تسكين پيدا كند.» امام عليه السلام فرمودند: «كلا و لكنا اذا اتينا المنزل فانه يستقبلنا اسود معه دهن يصلح لهذا الورم فاشتروا منه و لاتماسكوه هرگز! [سوار بر مركب نمي شوم] و لكن وقتي به منزلگاه [بعدي] رسيديم، شخص سياه پوستي نزد ما مي آيد كه روغني دارد و براي [درمان] اين ورم خوب است، روغن را از او بخريد و نسبت به او بخل نورزيد.»

يكي از غلامان به ايشان عرض كرد: بعد از اين منزل منزلي كه شخص سياه پوستي در آن باشد وجود ندارد تا براي شما روغن بخريم.

امام فرمودند: «آري چنين كسي را خواهيم يافت.» پس از آنكه مقداري راه پيمودند، شخص سياه پوستي جلوي آنها آمد، امام عليه السلام فرمود: آن سياه پوست نزد شماست، روغن را از او بخريد.

آن شخص سؤال كرد: اين روغن را براي چه كسي مي خواهيد؟ شخصي گفت: براي حسن بن علي عليهما السلام.

آن سياه پوست گفت: مرا نزد او ببريد. پس از آنكه او به نزد امام عليه السلام آمد، عرض كرد: «يابن رسول الله! اني مولاك لاآخذ ثمنا و لكن ادع الله ان يرزقني ولدا سويا ذكرا يحبكم اهل البيت اي فرزند رسول خدا! من غلام تو هستم و پول اين روغن را نمي گيرم. لكن از خدا بخواه كه پسري سالم به من عطا كند كه دوستدار شما اهل بيت باشد.» بعد از آن به بركت دعاي امام عليه السلام آن شخص داراي چنين فرزندي شد

پاورقي

مناقب ابن شهر آشوب، همان، ج 3، ص 174 مدينة المعاجز، چاپ قديم، ص 206 بحارالانوار، همان، ج 43، ص 324.

-----------------------------------------------------------

مناظره امام حسن (ع) با معاويه درباره امامت

سليم بن قيس مي گويد: از عبداللّه بن جعفر شنيدم که گفت: معاويه روزي به من رو کرد و گفت: اي عبداللّه! چرا اين قدر حسن و حسين(ع) را احترام مي کني و حال آن که آن دو ار تو بهتر نمي باشند، پدرشان نيز از پدرت بهتر نيست و اگر فاطمه دختر پيغمبر نبود، مي گفتم: مادرت، اسماء بن عميس از او کمتر نبود.

عبداللّه مي گويد: از سخنان معاويه ناراحت شدم، به گونه اي که نتوانستم خود را کنترل کنم. پس به او گفتم: به راستي که آدم کم اطلاعي نسبت به آن دو و پدر و مادرشان هستي. بله، به خدا قسم! آن دو بهتر از من مي باشند و پدر آن دو بهتر از پدر من و مادرشان بهتر از مادر من مي باشد، و اين سخنان را در کودکي از پيامبر(ص) شنيدم. آن گاه معاويه ـ در حالي که در آن مجلس جز حسن و حسين(ع)، عبداللّه بن جعفر، و ابن عباس و برادرش فضل نبود ـ گفت: بيا(بيان نما) آنچه را شنيدي(از پيامبر اکرم(ص)). پس به خدا قسم تو دروغ گو نيستي. پس جعفر گفت: آنچه من شنيده ام، بزرگ تر از آن است که در نفس شما است (و شما فکر مي کنيد). معاويه گفت: هرچند بزرگتر از (کوه) احد و حري باشد، بيار؛ در صورتي که کسي از اهل شام نباشد، باکي ندارم(از بيان آن)؛ امّا در زماني که خداوند طغيان گر شما را کشت و جمع شما را پراکنده نمود، و امر خلافترا به اهل و جايگاه خود برگرداند! پس از آنچه مي گوييد، باکي ندارم و آنچه ادّعا مي کنيد به ما زيان نمي رساند.

عبداللّه گفت: از رسول خدا(ص) شنيدم که فرمود: «من نسبت به مؤمنين از خود آنها برتري دارم. پس هر کس که من پيشوا و سرپرست او هستم، تو اي برادر من، علي! وليّ آنها هستي...آن گاه فرمود: براي امّت من دوازده نفر امام گمراه مي باشدکه تمامي آنها گمراه و گمراه کننده اند .ده نفر از آن ها از بني اميه، و دونفر از قريش که وزر و وبال تمامي پيشوايان گمراه و آن کساني که گمراه شدند، به گردن آن دو نفر است. آن گاه پيامبر تک تک آنها را نام برد...

معاويه گفت: اگر آنچه مي گويي حق باشد، من هلاک شده ام، و سه نفري که قبل از من عهده دار خلافت بوده اند و تمامي کساني که آنها را دوست مي دارند، هلاک گشته اند، و عده اي از اصحاب و تابعين نيز هلاک شده اند، جز شما اهل بيت و شيعيان شما.

عبداللّه گفت: آنچه گفتي به خدا حق بود که (عين آن را) از پيامبر اکرم(ص) شنيدم.

آن گاه معاويه به امام حسن و امام حسين(ع) و ابن عباس گفت: عبداللّه بن جعفر چه مي گويد؟ همه او را تأييد کردند، تا رسيد نوبت به امام حسن مجتبي(ع) حضرت فرمود: تمامي آنچه را گفتي و ابن عباس وديگران گفتند، شنيدم. تعجب از توست اي معاويه! و از کمي حياء تو، و از جسارتي که نسبت به خداوند نمودي آنگاه که گفتي: «خدا طاغيه شما را کشت و خلافت را به جاي خود برگرداند...» ؛ پس آيا اي معاويه! تو معدن خلافت مي باشي نه ما؟ و واي (و هلاکت) بر تو و آن سه نفري که قبل از تو بر خلافت نشستند، و اين سنّت را براي تو پايه گذاري نمودند! من کلامي را مي گويم که تو اهل آن نيستي ولکن براي شنيدن افرادي که در کنار من هستند، مي گويم: به راستي مردم در اموري با هم اتفاق دارند، مانند: توحيد، رسالت پيامبر، نمازهاي پنج گانه، زکات...و دراموري اختلاف کردند و با هم جنگيدند و آن مسئله «ولايت» است که بعضي بعض ديگر را در اين رابطه لعن کردند، و برخي با برخي ديگر جنگيدند، حالا کدام يک سزاوارتر است؟ آنهايي که پيرو قرآن و سنّت (و گفتار) پيامبر(ص) باشند ما اهل بيت مي گوييم: امامت از آن ماست و خلافت جز در خاندان ما صلاحيّت نداردو به راستي خداوند ما را اهل خلافت قرار داد(و معرّفي کرد) در کتاب و سنّت پيغمبرش و به

راستي علم و دانش (قرآن) در ميان ما مي باشد، و ما اهل آن هستيم، و دانش (قرآن) با تمام جزئياتش در نزد ما موجود است. و هيچ چيزي به وجود نمي آيد تا روز قيامت، حتي ديه يک خش و خراشيدگي، جز آنکه علمش در نزد ما به صورت کتاب با املاي رسول خدا و خط علي(ع) (در کتاب جامعه) در دست ما موجود است.

و گروهي مي پندارند که نسبت به ما در امر خلافت برتري دارند حتي تو اي پسر هند ادّعاي چنين امري داري...، هر صنفي از مخالفين ما که اهل قبله (و نماز نيز) هستند گمان مي برند که آنها معدن خلافت و دانش مي باشند نه ما. پس ياري مي جويم از خداوند بر کسي که درحق ما ظلم کرد، و حق ما را انکار نمود و بردوش ما حاکميّت يافت، و سنتي را پايه گذاري نمود که مردم محتاج امثال تو باشند... «اِنما النّاسُ ثَلاثَةٌ: يَعرف حَقَّنا و يَسلِمُ لنا وَ يأتِمُ بِنا فَذلک ناجٍ مُحِبٌّ لِلّهِ وَلِي؛مردم سه دسته اند: (گروهي) مؤمن و آشناي به حق ما و تسليم امر ما، و پيرو ما هستند. پس اين (گروه) رستگار و محب و دوستدار الهي مي باشند.

و (گروه ديگر) دشمن ما هستند و از ما بيزاري مي جويند و ما را نفرين مي کنند و خون ما را حلال مي شمارند، وحق ما را انکار مي کنند و با بيزاري ما به خدا متدين مي شوند. پس اين (گروه) کافر و مشرک و فاسق هستند، و همانا کفر و شرک ورزيدند از طريقي که نفهميدند؛ چنان که از روي دشمني و ناآگاهي خدا را ناسزا گفتند...

و (گروه سوّم) همچون مردي که به آنچه اختلافي نيست، اخذ مي کند و آنچه را نمي داند و مشکل است، به خدا واگذار مي کند نسبت به ما و ولايت ما آگاهي ندارد و دشمني هم با ما ندارد. پس ما اميدواريم چنين فردي را خداوند ببخشايد و او را داخل بهشت نمايد. اين، مسلمان ضعيف به حساب مي آيد. پس وقتي معاويه سخنان امام حسن (ع) را شنيد دستور داد به آنها کمک هاي مالي بشود....

-------------------------------------------------------------------
مي دانم چه كسي مرا خواهد كشت


روزي امام حسن عليه السلام به فرزندان و بستگان خويش فرمود: «اني اموت بالسم من با سم به شهادت مي رسم.» اهل بيت ايشان پرسيدند: چه كسي به شما سم خواهد داد؟ فرمودند: «جاريتي او امراتي كنيزم يا همسرم.» به او عرض كردند: «اخرجها عن ملكك عليها لعنة الله او را - كه لعنت خدا بر او باد - از ملك خويش خارج سازيد.»

امام عليه السلام فرمودند: «هيهات من اخراجها و مُنيتي علي يدها هرگز چنين نمي كنم و حال آنكه آرزوي من به دست او محقق مي شود». «ما لي منها محيص و لو اخرجتها ما يقتلني غيرها كان قضأ مقضيا و امرا واجبا من الله مرا گريزي از اين شهادت نيست و اگر او را خارج كنم كسي غير از او نيست كه مرا بكشد [درحالي كه] شهادت من قضاي حتمي و امر واجبي از ناحيه خداوند است.»

چند روزي از اين خبر نگذشته بود كه معاويه (لعنة الله عليه) همسر آن حضرت را فريب داد و به واسطه او، آن حضرت را به شهادت رساند. امام عليه السلام درهنگام شهادت به همسرش چنين فرمود: «يا عدوة الله! قتلتني قاتلك الله اما والله لاتصيبن مني خلفا و لاتنالين من الفاسق، عدو الله خيرا ابدا اي دشمن خدا! تو مرا كشتي، خدا تو را بكشد، آگاه باش كه به خدا سوگند! از من فرزندي باقي نخواهي گذاشت و از [معاويه] فاسق و دشمن خدا به تو خيري نخواهد رسيد.»

پاورقي

مناقب ابن شهر آشوب، همان، ج 3، ص 175.
-----------------------------------------------------------------
منبع: نرم افزارتحت وب شیکه جهانی ولایت