متن های ادبی شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام

متن ادبی «کریم اهل بیت»

باور کنم، تشییع غریبانه پیکرت را در هجوم بی‏امان نفرت و کینه؟

باور کنم که این آسمان پرستاره، پیکر توست که مهبط زخم‏های مکرر جهل و عصیان است؟ این تن توست که در طواف یکریز تیرهای کینه‏توز، به گل نشسته؟ تنی را که در هجوم بی‏امان بارانی توامان حسادت و نفرت تشییع می‏شود، روزی زینت شانه‏های پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بود، روزی زینت دامان فاطمه علیهاالسلام بود.
این پیکری که در احاطه شعله‏های تنگ‏نظر در نهایت بی‏رحمی و قساوت پرپر می‏شود، پیکر آقای جوانان اهل بهشت است.
روزگار غربتت را پایانی نیست.
روزگاری در شبیخون خیانت‏ها و توطئه‏ها، تن به صلحی سبز می‏دهی ـ به اجبارـ تا دین بماند و روزگاری دیگر، در حریم خانه خود، آشنایی بیگانه از پشت به تو خنجر می‏زند.
تو حتی در خانه خویش هم غریبی. همسرت، روشنان حضور آسمانی‏ات را تاب نیاورد؛ زنی که لایق سایبان مهربانی‏ات نبود، زنی که به رسم آشنایی زهر بی‏وفایی به کامت ریخت.
داستان غربت تو هنوز ادامه دارد. از کوچه‏های بنی‏هاشم، از کبودی صورت مادر تا امروز، در تشییع مظلومانه پیکرت، در هجوم تیرهای نفرت و کینه!
چشم‏های تنگ‏نظر، تاب نیاوردند بزرگی‏ات را؛ دیدند و خود را به کوری زدند!
حق‏ناشناسان فتنه‏جو که عمری بر گرد خوان کرامتت میهمان بودند، امروز، به تقاص آن همه خوبی و مهربانی، گرد هم آمدند تا پیکرت را تیرباران کنند؛ در برابر دیدگان فاطمی حسین علیه‏السلام و صبوری حیدری عباس! گرد هم آمدند تا شعله شعله داغ بگذارند بر دل خونین زینب علیهاالسلام .
یا کریم اهل بیت! اینک من آمده‏ام، تا شریک غربتت باشم.
آمدم تا زائر مزار بی‏چراغت باشم، تا بر سفره کرامتت، میهمان شوم حالا این من و این وسعت بی‏حد و مرز کرامت تو یا کریم اهل بیت!
خدیجه پنجی
اشارات  شماره 83

------------------------------------------------

متن ادبی «چراغ همیشه روشن مظلومیت»

پنجره دل را باز کن تا به تازگی خویش هم قدری ببالی، تا روحت به آن سوی ندیده‏ها هم نظر بیفکند.

دریا پر گرفته است برای آستان‏بوسی نامی که خود نور است.
ابرها، کشان کشان می‏آیند و به این نقطه که می‏رسند، متحیر می‏مانند و حقارت خویش را بر بلندای ظاهر، به شرم می‏نشینند.
غزل‏ها دلتنگی‏های شبانه را پشت دیوار بقیع می‏برند.
با پای دل آمده‏ایم اینجا؛ اندکی خویش را باید در نظر نداشت تا شاید نظر کنند.
صمیمی‏ترین لحظه‏ها را می‏شود از متن این فضا گرفت.
حالِ عجیبی است؛ تمام پدیده‏ها، امشب را در همسایگی شیون به سر می‏برند؛ شیونی که غرق در عطرِ خوشِ خداست.
در این قطعه از زمین، جهانی از استغاثه شناور است. در این فرصت، دلِ هر قلم اگر در مسیر شفاعت نتپد، بیمار است.
اینجا همه چیز ساده و صمیمی است و مهیا برای اینکه انسان، گوشه‏ای از روح خود را برای تبرک، به آسمان بقیع بزند.
نه اکنون، که پیش از ما چقدر رؤیای بهشتی به این دیار فرستاده شده!
چقدر خواسته‏های شریف، در سینه این خاکْ پنهان شده!
دنیا، نگاشته‏ای از منظومه‏های بلند روشن است.
وقتی صحبت از اینجا می‏شود، نسیم ایمان می‏وزد از چهار سو؛ به ضمیمه رنگی از غربت.
اصلاً غروب اینجا خیمه زده است حتی در نیمه روز.
بر این خاک، دلتنگی آسمان پاشیده شده است.
وقتی صحبت از اینجا می‏شود، غمی بزرگ بر سینه انسان می‏نشیند و اندوهی پهناور.
در قبرستان تاریک بقیع، چراغ مظلومیت، همیشه روشن است.
اینجا مظلومیت امام مجتبی علیه‏السلام بازخوانی می‏شود.
حدیث بیرون منزلش: نارفیقان و یاران مخالف؛ آنان که می‏آمدند و سجاده از زیر پای آقا می‏کشیدند.
حدیث درون خانه‏اش هم که معلوم است!
... و حدیث این قبرستان... اینجا تاریک است و بی‏بارگاه و خلوت.
ای جانِ جهانیان فدایت «هستی» همه سائل و گدایت
ای تکیه‏گه گناه کاران دیوار بقیع با صفایت
گریان نبود به روز محشر چشمی که بگرید از برایت
محمد کاظم بدرالدین

------------------------------------------------

متن ادبی «غریب شهر خود»

آخر، غربت هم اندازه‏ای دارد، صبر هم حدی دارد، غم هم... آه! چه بگویم از غم‏های بی‏کران تو ای پیشوای غریب!؟

گفتم: غریب؟ چه کنم که حروف، غیر از این توانی برای بیان حال تو ندارد؛ وگرنه کجا با یک کلمه می‏شود به عمق غربت تو رسید؟ حال تو را چه کسی جز خدای تو می‏داند؟ تو حتی در میان اهل خانه خود غریب بودی و نگاه غمگینت را حتی از همسرت می‏پوشاندی. دلت شده بود خانه دردهای نگفتنی. جز به خواهرت، به چه کسی می‏توانستی اعتماد کنی؛ آن‏گاه که ظرف طلب کردی برای فوران درد این سال‏ها؟
سال‏ها بود زهر در کام داشتی و دم برنمی‏آوردی.
سال‏ها بود به هر بهانه‏ای راه خانه مخفی مادر را پیش می‏گرفتی و زائر شبانه‏اش بودی، دردت را به خاک او که نمی‏گفتی، دیگر چه کسی می‏توانست مرهم زخم‏هایت باشد؟
سال‏ها بود حتی برای زیارت مزار جدت باید از ازدحام نگاه‏های مرموز و پرکینه‏ای عبور می‏کردی و خود می‏دانستی معنی آن نگاه‏ها را.
سال‏ها بود پشت صبر را به خاک رسانده بودی و طاقت برایت شده بود لهجه هر مصیبتی.
با این حال، هر که از هر کجا بی‏نصیب می‏ماند، راه خانه تو احاطه‏اش می‏کرد و ناگاه، خود را جلوی دروازه کرامت تو می‏دید و بی‏پروا طلب می‏کرد حاجتش را.
آخر می‏دانست کریمی و به این صفت از همه به جدت شبیه‏تری؛ حتی چهره نورانی‏ات، همه را مسافر روزهای خوش مدینه با رسول می‏کرد.
از کوچه که می‏گذشتی، هر کس به بهانه‏ای در مسیر راهت می‏ایستاد تا لحظه‏ای، جلوه‏ای از بهشت را در سیمای ملکوتی تو ببیند و تو با آن لبخند بی‏ریا و مهربانت به او سلام کنی؛ درست مثل جد بزرگوارت.
با این همه، تو در شهر خودت هم غریب بودی و در خانه‏ات و در میان دوستان.
حالا چگونه می‏شود این همه غربت را با یک کلمه تصویر کرد، امام مظلوم و غریب ما، امام حسن مجتبی علیه‏السلام .
سید حسین ذاکرزاده

موسسه جهانی سبطین